مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، چه فرقی دارد؟ باز بر میگردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده اما سرنوشتش از همان اول این بوده که برگردد و شاید حکمتی در کار است.
نه مجسمه ای پیدا کردم نه دسته گلی، نه دلبندی که بگویم: «حالا پرچم های نو بر قلعه می افرازیم، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی» که دوباره دستم را بگیری و دستت را در دستم بگیرم.
از این ها خبری نیست.
تایپ کردن من آنقدر سریع است، انگار اسبی که از اثیر رمیده و حالا در سکوت خیز برمی دارد و واژه ها به صف می تازند و بیرون آفتاب می تابد.
شاید واژه ها مرا یادشان باشد.
چهارمین روز بهار است. پرنده ها در هشتی پشتی توی ایوان پشتی آواز می خوانند و من هم دلم می خواهد با آنها آواز بخوانم: مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، ده روز مرخصی گرفته ام.
پی نوشت: فکر می کردم از این ده روز خوب استفاده می کنم، اما همش خونه بودم حتی دید و بازدیدم نرفتم!
No comments:
Post a Comment