Thursday, October 14

Prison, زندان

آقا می‌شه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمی‌شه. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمی‌گردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که می‌شمارم. عجله‌ای ندارم برای رسیدن به در. می‌شمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. می‌شمارم که بغضم نترکد. بیست‌و‌یک بیست‌و‌دو بیست‌و‌سه. می‌شمارم که سرعت دم و بازدم‌ام یکی‌ باشد. سی سی و یک. آرام نمی شوم.
سایه‌ام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایه‌ی من، یکی‌است مثل بقیه سایه‌ها که این یک‌سال افتاده‌اند کف‌اش و روی دیوارش. اصلن یاد‌ش نمی‌آید من را. لابد سایه‌های عجیب و غریب‌تر از من دیده‌است. سایه‌های ترسیده. سایه‌های فرار کرده. سایه‌های زخمی. مگر چقدر راه‌است تا آزادی؟ سایه‌ی تو را هم دیده‌است، چمدان به‌دست وقتی داری برای همیشه می‌روی ...
می‌رسم جلوی در. سرم را بر می‌گردانم به چپ و بالا را نگاه‌ می‌کنم. همسایه‌ات هنوز توی قفس پرنده نگه می‌دارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرنده‌های همسایه‌ات هنوز لال هستند. هیچ‌وقت صدایی ازشان در نمی‌آید. آخر نفهمیدم بلبل‌اند؟ قناری‌؟ یا مرغ عشق‌؟ ریخت‌شان را خوب نمی‌بیینم از این فاصله. عینکم همراهم نیست. هرچند زیاد فرقی نمی‌کند چه باشند وقتی لال‌اند.
پارسال اگر بود به جای این‌که با‌یستم جلو در به پرنده‌های لال هم‌سایه‌ات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکه‌ای از دیوار اتاق‌ات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل‌ از آمدنم آب‌پاشی کرده بودی و بوی خاک نم‌خورده پیچیده‌ بود توی دماغم. بعد بی آن‌که بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پله‌ها را تند‌تند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعه‌ی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمی‌تونی بالاتر بری." و من هربار که نفس‌ام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم، ایستاده‌ بیرون در، با خنده‌ای شیرین که به خنده‌ام می‌انداخت و هیچ وقت تمام نمی شد. باید خم می‌شدی و من هم روی پنجه می‌ایستادم برای بوسیدن‌ لبهایت و باید بوی تو جای بوی خاک نم‌خورده را می‌گرفت تا نفس‌ام بالا بیاید.
امسال ایستاده‌ام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمی‌شود اما همین‌جا نفس‌ام بریده‌است. نفسم بریده است از بغض. تکیه می‌دهم به دیوار روبه‌رو و خیره می‌شوم به پرنده‌های لال هم‌سایه و به شماره‌ای که ماه‌هاست با آن تماس نگرفته‌ام، زنگ می‌زنم. پیغام‌گیرت به زبان اسپانیایی ‌است. می‌گویم ایران ‌ام. جلوی در خانه‌ات. کجایی که در را باز کنی پیشی من ..؟

دست می کشم زیر چشمهایم و کوچه خیس می شود.

گوشی از دستم می افتد.
راننده ته‌سیگارش را پرت می‌کند و سوار می‌شود.

- برنمی‌گردین؟
- چرا حتماً...

1 comment:

ehsan said...

salam
khoob bood!
vali nemidonam chera titlesh ro nemitoonam rabt bedam?