کـاش من، مـــــا می شـد!
کــاش تـــــو، من بودی!
کـــــاش ظلمت کم بود،
کــــــاش روشن بودی!
* یغما گلروئی
کـاش من، مـــــا می شـد!
کــاش تـــــو، من بودی!
کـــــاش ظلمت کم بود،
کــــــاش روشن بودی!
* یغما گلروئی
تصویر
تصویر زنی تنها؛ توی یک کوچه بن بست در روزهای آخر بهمن که هوا دارد تاریک می شود و رو به سردی می رود و هر لحظه احتمال دارد سرما بخوری؛ در حالی که چمدانی گرفته دستش و دارد آن را پشت سرش می کشد و دور می شود – و لابد زن توی تصویر هم دارد پیش خودش فکر می کند حالا کجا را دارم که بروم؟ و برای همین است که آنقدر با تأنی می رود– از آن تصویر هایی است که دل آدم را به درد می آورد.
می خواهم بگویم اگر یک ذره رحم و مروت داشته باشید، هیچ بعید نیست که اشک تان سرازیر شود. با این حال دلم اصلاً برایش نسوخت. اما پیش خودم فکر کردم چقدر این زن خری که دارد از پیش چشمم دور می شود را دوستش دارم. که لابد دارد از خودش می پرسد، حالا کجا را دارم که بروم؟ کاش حماقت نمی کردم و توی آن طویله مانده بودم!
معمولاً از دل جر و بحث های اساسی تصویر های قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها.
دوباره که نگاهش کردم دیگر توی کوچه نبود. لابد می رفت به یک هتل ارزان قیمت قدیمی.
بهمن 88 - تبــریز