Wednesday, June 23

How Long??

گاهی اتفاقهایی باعث میشه بیشتر آدمهای دور و بر خودمون رو بشناسیم. اتفاقهایی که بعضی دوست ها رو دوست تر میکنه و بعضی دوستها رو از رده خارج میکنه، طوری که برن یه گوشه ذهنت که فقط خاک میگیره و اون آدمها رو کمرنگ تر و خاطره هاشون رو محوتر میکنه.
توی همین اتفاق ها هست که میفهمی بعضی ها ذاتا بی لیاقت هستند. همین بی لیاقتهای توهمی... همانهایی که چون خودشون از هر کارشان منظوری دارند و همیشه دنبال نقشه کشیدن برای گرفتن حال دیگران و توی دردسر انداختن شان هستند، توهم برشان میدارد که دیگران هم متقابلا همین کار را میکنند!
بعضی ها هم ذاتا بی اراده هستند. آدمهای بی اراده ای که در کمال حیرت همان آدمهای بی لیاقت به آنها صفت سیب زمینی و بی غیرت میدهند. آدمهایی که به نفسه خاله زنک و سوسن جون هستند و کارشان دخالت در چیزهایی ست که به هیچ وجه بهشان ربطی ندارد! آدمهای بی اراده ای که مثل عروسک خیمه شب بازی در دست این و آن میچرخند و چون گوشت شان زیر دندان آدمهای بی لیاقت است میشوند عروسک کوکی آنها!
آدمهای بی لیاقت تنها میشوند، آدمهای بی اراده بی اراده تر!
چند سال خوب است که از بین همه دوستهایتان بتوانید یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید که از کاهی کوه بسازد و چیزی که ارزش هیچ بحثی نداشته را آنقد بزرگ کند که همه را به جان هم بیندازد و خودش را مضحکه عام و خاص و همه دوستانش کند و از قضا جفت اش یکی از همین آدمهای بی اراده ای باشد که خودش را نخود هر آش میکند؟؟؟ چهار سال؟ پنج سال؟
چه قدر باید طول بکشد که یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید وقتی چیزی را شروع میکند به آخرش نگاه نکند؟ شاید هم نگاه کند ولی نفهمد با دردسری که درست میکند نه تنها خودش را کوچک کرده بلکه آن آدم بی اراده را هم جلوی تمامی دیگران ذلیل و خوار کرده است؟
چه قدر طول میکشد شما بفهمید این همان یار جون جونی تان است که رگ گردنتان را هم به خاطرش میزدید؟ چه قدر طول میکشد تا بفهمید همه لیاقت دوستی را ندارند؟ چقدر طول می کشد تا بفهمید همه لیاقت عشق را ندارند؟
چهار سال؟ پنج سال؟

بهار امسال در کمال ناباوری پر بود از همین چه قدر ها... پر بود از شوک های ناگهانی... پر بود از ناباوری هایی که هنوز هم هستند. اینکه هنوز هم باور نمیکنم این همان آدم است!..

Thursday, June 3