
Wednesday, July 28
Saturday, July 24
Wednesday, July 21
Kiss بوسه
اکثر مواقع جنس مونث از فاصله نه چندان دور، زیبا و گاهی بی نهایت دل نشین به نظر می رسد. عکس های دخترهای جوان بسیار جذاب و نگاه کردن به آنها می تواند لذت بخش باشد. اما همه این ها توهمی بیش نیست. همیشه وقتی فاصله نگاهم به یک جنس مخالف از شصت سانت کمتر می شود متوجه ریزکاری هایی می شوم که واقعا چندش آورند. خال های ریز، موهای ریز پشت لب، چروک های ریز زیر چشم، لک و پیس هایی که سعی شده زیر پنکک های گرون و ارزون مخفی شوند.
هیچ وقت نمی تونم لب های یک دختر را ببوسم جز اینکه عاشقش باشم
Monday, July 19
صراط غیر مستقیم
این مطلب با یه خورده تغییر پیامک دوستی که برای تلفن همراهم فرستاده بود:
بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم : تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود…تو بچگی هم دوران جنگ بود… توی مدرسه سه نفری و چهار نفری پشت یه نیمکت می شستیم. دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن!
Thursday, July 15
Sunday, July 11
دیفال
ديـفـــال
همانطور موهایش را در هوا پخش کرده و جلوی آیینه ایستاده. اصلا هم حواسش به من نیست که اینطرف نشسته ام و خیلی راحت دارم از پشت دیفال می بینمش. کمی راه رفت، شاید دنبال چیزی می گشت توی خانه، برایم مهم نیست چه چیزی، مهم این است که وقتی موج موهایش را می دیدم مو بر تنم سیخ می شد و نرمی هزاران هزار تار را روی بدنم حس می کردم. دوباره جلوی آیینه ایستاد و موها ریختند روی شانه هایش. دستش را اول آورد بالا و موهایش را نوازشی کرد، بعد برد جلوی آیینه و از طاقچه موچین را برداشت. با تکان سر موها را پرت کرد پشت کمر و موچین را برد طرف صورتش و داشت تارهای ریز روی صورت را می کند که یکدفعه سر موچین قسمتی از گونه های سفید رنگش را گاز گرفت. من این طرف دیفال آرام گفتم «آخ!» چه می دانستم صدایم را می شنود، بر می گردد و به دیفال نگاه می کند. بعد به چپ و راست خیره می شود. هیچ چیز که نمی بیند بی خیال می شود اما فقط برای یک لحظه. از جلوی آینه کنار می رود، موهایش دوباره پخش می شوند در هوا و او می دود طرف اطاق خواب و دستمال به سر برمی گردد. موها زیر دستمال گم می شوند انگار دیگر نبودند. با صدای نحیف و لرزان می گوید «کی اینجاست؟» من خاموش می مانم. قدرت می گیرد و بلندتر می گوید «کی اینجاست؟» می گویم «منم، اینطرف دیفال نشسته ام و همه توجه ام به توست، خیلی ها اینطرف نشسته اند و تورا می بینند ولی فقط من نگاهت می کنم.» دیفال که می گویم صورتش از خشم سرخ می شود. می خواهد فحش بدهد اما نمی دهد. فقط می پرسد «چند مرد دیگر من را بدون دستمال دیده اند» می گویم «گفتم که خیلی ها تو را دیده اند» می پرسد «خیلی ها؟» می گویم «آری، ولی هیچکس متوجه تو نبود، فقط لحظه ای توجه شان رفت سمت موهای پریشانت همین. من تنها کسی بودم که حواسم کامل به تو بود» سرخ تر می شود و باز می پرسد «پشت کدام دیفال هستی؟» می گویم «همین دیفال روبروی. همین که الان مژه هایت، که زیبایش کمتر موهایت نیست، را گرفته ای سمتش» سکوت می کند. چشمانش را از روی دیفال بر می دارد، سرش را می اندازد پایین و می گوید « هنوز هم من را می بینی؟» می گویم «همیشه تو را می دیدم با همان موها اما حواسم به آنها نبود تا حالا» قطره عرقی روی پیشانیش می لرزد و می افتد پایین. می دود طرف آشپزخانه، موهایش زیر دستمال انگار که خشک شده باشند تکان نمی خورند. چاقوی بر می دارد و بر می گردد. می گوید «بی عفتی برایم تحمل ناپذیر است» می گویم «نه» ولی گوش به حرفم نمی دهد، چاقو را درست وسط قلبش فرو می کند بدون اینکه هیچ وقت بفهمد موهایش فقط و فقط یک تخیل مسخره بود و بس.
بهار 87
تبریز


