Wednesday, October 28

طلای قشنگ

طلاي قشنگ

نگاهش را از روي ساعت طلايي رنگ توي ويترين برداشت. دست كوچكش را فرو كرد داخل جيب و اسكناس هاي مچاله شده را به زور كشيد بيرون و شروع كرد به شمارش. فقط صد تومان كم بود. اسكناس ها را دوباره فرو كرد توي جيب و باز چشم دوخت به ويترين. چشمانش درشت شد. ساعت آنجا نبود. مرد سبيل گنده اي به همراه فرزندش از مغازه بيرون آمد.

Tuesday, October 20

Being Alone

می گویم: تنها بودن چه حُسنی دارد؟

می گوید: حُسنش این است که کسی آدم را بد خواب نمی کند!

طفلک حق دارد!

Me: How is bieng alone?

Her: When you’re alone,

There’s nobody to wake you up accidentally!

(She’s Right!)

Friday, October 9

پائیز

درختهای خالی

خالی خالی

خوش به حال سبزی قالی!