
Photo by
Dave Beckerman
طلاي قشنگ
نگاهش را از روي ساعت طلايي رنگ توي ويترين برداشت. دست كوچكش را فرو كرد داخل جيب و اسكناس هاي مچاله شده را به زور كشيد بيرون و شروع كرد به شمارش. فقط صد تومان كم بود. اسكناس ها را دوباره فرو كرد توي جيب و باز چشم دوخت به ويترين. چشمانش درشت شد. ساعت آنجا نبود. مرد سبيل گنده اي به همراه فرزندش از مغازه بيرون آمد.
می گویم: تنها بودن چه حُسنی دارد؟
می گوید: حُسنش این است که کسی آدم را بد خواب نمی کند!
طفلک حق دارد!
Me: How is bieng alone?
Her: When you’re alone,
There’s nobody to wake you up accidentally!
(She’s Right!)
درختهای خالی
خالی خالی
خوش به حال سبزی قالی!