طلاي قشنگ
نگاهش را از روي ساعت طلايي رنگ توي ويترين برداشت. دست كوچكش را فرو كرد داخل جيب و اسكناس هاي مچاله شده را به زور كشيد بيرون و شروع كرد به شمارش. فقط صد تومان كم بود. اسكناس ها را دوباره فرو كرد توي جيب و باز چشم دوخت به ويترين. چشمانش درشت شد. ساعت آنجا نبود. مرد سبيل گنده اي به همراه فرزندش از مغازه بيرون آمد.
No comments:
Post a Comment