لبخند
باید لبخندت را قورت دهی. بلند شوی بیایی جلوی رویم. بعد من بلند شوم و تو بزنی توی گوشم. سرم که پرت میشود، راه میافتی به سوی در. من صدایت میکنم، تو محل نمیگذاری. در را باز میکنی و میروی توی کوچه و در دل تاریکی میگویی: “کثافت، آشغال، احمق، گوساله...” و بعد مکث میکنی. دوباره میگویی: “دلم میخواهد با آجر بزنم تو سرش، بدبخت!”
باید دستت را برای اولین تاکسی دراز کنی؛ میایستد، سوار میشوی. به جز راننده، دو نفر دیگر جلو نشستهاند، به همراه خانمی که سمت چپت نشسته. صد متر بالاتر جوانی سوار میشود و مینشیند سمت راستت. جمع میشوی که یک وقت به من خیانت نکنی. یادت میآید که از من متنفری. راحتتر مینشینی.
از تاکسی که پیاده میشوی، باید چند قدمی را پیاده بروی تا تاکسی بعدی. دوباره توی دلت شروع میکنی به فحش دادن: “پسرهی بیشعور برگشته میگه….آشغال! همینه دیگه؛ بهشون که رو بدی همین میشن”
از تاکسی پیاده میشوی. توی دلت میگویی: “شاید واقعا دوستم داره، با اون صورت مثل گاوش!” بلندتر، طوری که فقط خودت بشنوی، میگویی: “دیوونه!” و دوباره توی دلت میگویی: “واقعا که!…طرف فقط حرف دلشو…تازه خودمونو روشنفکر هم…نباید اینقدر زود عصبانی میشدم”
توی کوچه پس کوچهها قدم میزنی، میرسی دم در. هیچکس خانه نیست. تنهایی. گوشی تلفن را برمیداری، باید زنگی به من بزنی. من گوشی را برمیدارم و تو باید سریع قطع کنی.
هنوز که جلویم نشستهای و لبخند میزنی…
2 comments:
آیا همیشه فرصت هست؟
Excelent
Post a Comment