Wednesday, September 29

The most Romantic one!

I think the most romantic thing ever is,
to watch a girl you love while she’s sleeping!

Tuesday, September 21

Happiness

I do not think we have a "right" to happiness.
If happiness happens, say Thanks.

by Marlene Dietrich

من فكر نمی‌كنم كه آدمی‌زاد صاحب يك‌جور «حق» برای شاد بودن باشد. اگر شادمانی به سراغت آمد، بگو متشكرم. / مارلنه ديتريش

خانوم یا آقایی که پست قبل کامنت گذاشته بودین با یه رباعی از خیام: «کامنت قبلیتون خوشحالم کرد، طبق گفته بالایی، متشکرم»

Friday, September 17

Shooting time!

تازه گی یه تفنگ بادی ۵.۵ خریدم که زورش به گنجشک هم نمی رسه. دلم می خواست به جاش یه مسلسل گوشه اتفاق افتاده بود و همین الان برش می داشتم می اومدم تو خیابون. از سر همین خیابون خودمون شروع می کردم و تا اون پایین پایینهای شهر همه آدم ها رو می کشتم، اصلا همه آدم های شهر رو می کشتم. بعد که تنهای تنها می شدم می رفتم تو سر کوه کنار شهر و شروع می کردم به فریاد زدن. داد می زدم می گفتم: خدایا نگاه کن! می گفتم: خدا شرم نمی کنی؟ این منم. من! که یه روز پر از انرژی بودم. پر از امید بودم. حالا چی شدم؟ ببین چه جوری بشرت تنها شده. چه جوری به آخرش رسیده. ببین چه جوری تموم شده...

اما این آهن پاره فقط یه تفنگ بادی پنج و نیمه که زورش به یه گنجشک هم نمی رسه!

دلم گرفته.

Wednesday, September 15

...دلم

دلم هوس هوسبازی به سرش زده. هوس یه آغوش گرم کرده. هوس یک گاز گنده از یک لب شیرین، هوس یکی شده دو تا نفس، هوس لبی به روی گونه و چشم، هوس یک تن بازی و ناز بازی هوسناک، هوس گپ و گفتگوی عاشقانه، هوس یک عشق بی ادعا!

خب دلم هوس کرده!



* دلم خیلی هم غلط کرده هوس کرده! اونو چه به این گه خوریا!

انگار بازم باید دلم رو بشکنم!

Thursday, September 9

Society

دوستانم حق دارند كه به خاطر داشتن همچين وبلاگي توي دلشان به من بخندد و مسخره كنن. آخه اونا آدم هاي ادبي هستند و توي وبلاگاشون شعر و داستان و نقد و... مي ذارن و قراره كه توي ادبيات انقلابي به پا كنند. انقلابي كه من نمي فهمم چه فايده اي به حال گرسنه هاي تهران داره (گرسنه هاي آفريقا پيش كش)

اتفاقاً دختري برايم كامنت گذاشته بود كه بد مي نويسم و یه کم کتاب بخونم!! چقدر خنده دار! به وبلاگش سر زدم اون هم شاعر بود و توي همون پروفايل وبلاگش متني از حسين پناهي گذاشته بود! دوست ديگري هم تخمي تخيلي خطابم كرده بود! اميدوارم كه ايشون ديگر جز ادبي كارهاي اين كهن مرز بوم نبوده باشن. در گذشته هم كم نبودن از اين دوستداران ادبيات كه ماجراي وبلاگ نويسي برايشان جدي بوده و من را به باد فحش و انتقاد كشيده اند. همه اش برايم مسخره است!

اصل مطلب

هيچ وقت آدمي نبودم كه سر كوچه بياستم و حواسم به دخترها باشه. خبر از مدارس دخترانه نداشتم. متلك نمي انداختم و دنبال دخترها هم نمي كردم. آمار دخترهاي محله را نداشتم. اما حالا پشيمونم.

همه اون هم سن سالهام كه اين كارها را انجام داده اند آدم هاي موفقي بودند. تجربه هاي سكسي خيلي زيادي داشته اند. آنقدر زياد كه دیگر برايشان چيز عادي شده و از طرفي خبره اين كار به حساب مي آيند. خانم جلسه اي محله ام كه سهل است زن كارگر محله با دوتا بچه قد و نيم قد هم بارها زيرشان خوابيده. اگر هم كه ازدواج كرده اند واقعا زن خوبي نصيبشان شده. توي كار هم آدم هاي موفقي بودند. همه هم ازشان تعريف مي كنند. نگويید كه اين طور نيست. البت كه قشر مونث جامعه هم در به در دنبال اين آدم ها مي گردند تا زيرشان بخوابند. در عوض آدم هاي مثل من به اصطلاح بي عرضه و عقده اي خطاب مي شوند و اگر خودكشي كنند هم "ضعيف"

دلم مي خواد ده سال برگردم عقب تا ديگه مثل اون موقع آدم ها برايم اهميت نداشته باشند. زن ها برايم حكم شيء رو داشته باشند همون جوري كه خودشون دوست دارند. ديگه اون پسر سر به زير محله نباشم كه دختر همسايه با پسر همسايه لاس بزنه و بعد مادرش بياد در مورد ازدواج من اون صحبت كنه. نمي خوام ديگه پسر يكي يك دونه خوب مامان و بابا باشم كه با خواسته هاي مسخره شون گند بزنند به زندگيم. دلم مي خواد شر و شور باشم همون جوري كه دخترها دوست دارند. آبروي خانواده ام رو ببرم و بارها مامورهاي امر به معروف بگيرنم. (آن موقع گشت امنيت اخلاقي نبود) دلم مي خواد به جاي مدیریت هنر بخونم تا پشت پا بزنم به آرزوي خانوادم كه پسر كارمند دوست داشت. شايد اصلا درس نخوندم و رفتم دنبال كار. (خيلي سر اين مسئله با بابام درگير شدم اما نذاشت. مي گفت خجالت مي كشه پسرش درس نخونه، نمي گفت درس بخون براي خودت خوبه) دلم مي خواد به جاي اينكه كتاب بخونم بابام رو مجبور كنم برام موتور بخره تا باهاش ويرا‍‍‍ژ بدم و دختر بازي كنم و دخترها رو ببرم توي بيابون به زور لختشون كنم و... حالا مي فهمم كه اون دخترها هم دوست داشتند و اين كاري بود كه هم سن سال هام به دفعات انجام داده اند. حيف كه ديگه نمي شه برگشت عقب ... .

* دیگه نمی خوام راجع به حد تنفرم بگم، ولی همونیه که بود یا هست.

Tuesday, September 7

How to be a God!

If you kill one man, You're a murderer.

If you kill thousands, You're a king.

If you kill them all, Then you're a God!


by me

Friday, September 3

وقتی تو چشمای کسی که چندین سال دلتو ریختی به پاش زل بزنی و اونم با گستاخی هرچه تمامتر برگرده بگه: «من از این چندین سال هیچی جز یه خاطره تلخ توی زندگیم ندارم» می فهمی که بشریت یعنی چی!

دید نوشت: مردی متولد نیمه اول دهه چهل، قد حدوداً 170 سانتی متر، با ریش لایت، موهای جوگندمی، گوشه خیابان انقلاب ایستاده و کارت پخش می کنه، لباس مرتب، نه لاغر و نه چاق، (مادرش رو، هر کی که بگه معتاده!)

دختری یازده دوازده ساله با هزار جور عشوه و ناز و چپ چپ نگاه کردن و دهن کجی دست مرد رو پس میزنه!

اگر یه جو انسانیت توی رگهامون جریان داره، اگر فکر نمی کنیم از بقیه بهتریم چون پول بیشتری داریم یا جایگاهمون بهتره یا سوادمون بیشتره،... پس نزنیم دستی رو که به همراه یه کاغذ تبلیغی به طرفمون دراز شده.

* همچنان از همتون متنفرم، حتي شما دوست عزيز!