دوستانم حق دارند كه به خاطر داشتن همچين وبلاگي توي دلشان به من بخندد و مسخره كنن. آخه اونا آدم هاي ادبي هستند و توي وبلاگاشون شعر و داستان و نقد و... مي ذارن و قراره كه توي ادبيات انقلابي به پا كنند. انقلابي كه من نمي فهمم چه فايده اي به حال گرسنه هاي تهران داره (گرسنه هاي آفريقا پيش كش)
اتفاقاً دختري برايم كامنت گذاشته بود كه بد مي نويسم و یه کم کتاب بخونم!! چقدر خنده دار! به وبلاگش سر زدم اون هم شاعر بود و توي همون پروفايل وبلاگش متني از حسين پناهي گذاشته بود! دوست ديگري هم تخمي تخيلي خطابم كرده بود! اميدوارم كه ايشون ديگر جز ادبي كارهاي اين كهن مرز بوم نبوده باشن. در گذشته هم كم نبودن از اين دوستداران ادبيات كه ماجراي وبلاگ نويسي برايشان جدي بوده و من را به باد فحش و انتقاد كشيده اند. همه اش برايم مسخره است!
اصل مطلب
هيچ وقت آدمي نبودم كه سر كوچه بياستم و حواسم به دخترها باشه. خبر از مدارس دخترانه نداشتم. متلك نمي انداختم و دنبال دخترها هم نمي كردم. آمار دخترهاي محله را نداشتم. اما حالا پشيمونم.
همه اون هم سن سالهام كه اين كارها را انجام داده اند آدم هاي موفقي بودند. تجربه هاي سكسي خيلي زيادي داشته اند. آنقدر زياد كه دیگر برايشان چيز عادي شده و از طرفي خبره اين كار به حساب مي آيند. خانم جلسه اي محله ام كه سهل است زن كارگر محله با دوتا بچه قد و نيم قد هم بارها زيرشان خوابيده. اگر هم كه ازدواج كرده اند واقعا زن خوبي نصيبشان شده. توي كار هم آدم هاي موفقي بودند. همه هم ازشان تعريف مي كنند. نگويید كه اين طور نيست. البت كه قشر مونث جامعه هم در به در دنبال اين آدم ها مي گردند تا زيرشان بخوابند. در عوض آدم هاي مثل من به اصطلاح بي عرضه و عقده اي خطاب مي شوند و اگر خودكشي كنند هم "ضعيف"
دلم مي خواد ده سال برگردم عقب تا ديگه مثل اون موقع آدم ها برايم اهميت نداشته باشند. زن ها برايم حكم شيء رو داشته باشند همون جوري كه خودشون دوست دارند. ديگه اون پسر سر به زير محله نباشم كه دختر همسايه با پسر همسايه لاس بزنه و بعد مادرش بياد در مورد ازدواج من اون صحبت كنه. نمي خوام ديگه پسر يكي يك دونه خوب مامان و بابا باشم كه با خواسته هاي مسخره شون گند بزنند به زندگيم. دلم مي خواد شر و شور باشم همون جوري كه دخترها دوست دارند. آبروي خانواده ام رو ببرم و بارها مامورهاي امر به معروف بگيرنم. (آن موقع گشت امنيت اخلاقي نبود) دلم مي خواد به جاي مدیریت هنر بخونم تا پشت پا بزنم به آرزوي خانوادم كه پسر كارمند دوست داشت. شايد اصلا درس نخوندم و رفتم دنبال كار. (خيلي سر اين مسئله با بابام درگير شدم اما نذاشت. مي گفت خجالت مي كشه پسرش درس نخونه، نمي گفت درس بخون براي خودت خوبه) دلم مي خواد به جاي اينكه كتاب بخونم بابام رو مجبور كنم برام موتور بخره تا باهاش ويراژ بدم و دختر بازي كنم و دخترها رو ببرم توي بيابون به زور لختشون كنم و... حالا مي فهمم كه اون دخترها هم دوست داشتند و اين كاري بود كه هم سن سال هام به دفعات انجام داده اند. حيف كه ديگه نمي شه برگشت عقب ... .
* دیگه نمی خوام راجع به حد تنفرم بگم، ولی همونیه که بود یا هست.
1 comment:
فکر کنم دختره بد جور بهت کیر زده
واقعا خری که عاشق دختر بشی
فقط بگی بکن ول کن
اونوقت می بینی چه جور عاشقت میشن
من خودم همیشه همیجوری بودم و همه دخترایی که باهاشون سکس داشتم واسم میمردن
ولی یه دخترو خیلی دوست داشتم و حتی فکر سکس باهاش اذیتم میکرد
و دختره پرید ، میدونی چرا چون نتونستم کاری کنم که عاشقم شه
دخترا اکثرا با سکس عاشق یه پسر میشن
و الان کونم میسوزه
ولی هر جا گیرش بیارم میکنمش
شرمنده که بد حرف زدم
موفق باشی
من همونم که گفتم ما نمی تونیم کسی را واسه این که رفته دنبال خوشبختی خودش ...
(کامنت پست قبلی رو بخون)
موفق باشی
Post a Comment