Friday, December 25

The Problem!


This is why a Math Teacher should commit a suicide!




Tuesday, December 22

Smile

لبخند

باید لبخندت را قورت دهی. بلند شوی بیایی جلوی رویم. بعد من بلند شوم و تو بزنی توی گوشم. سرم که پرت می‌شود، راه می‌افتی به سوی در. من صدایت می‌کنم، تو محل نمی‌گذاری. در را باز می‌کنی و می‌روی توی کوچه و در دل تاریکی می‌گویی: “کثافت، آشغال، احمق، گوساله...” و بعد مکث می‌کنی. دوباره می‌گویی: “دلم می‌خواهد با آجر بزنم تو سرش، بدبخت!

باید دستت را برای اولین تاکسی دراز کنی؛ می‌ایستد، سوار می‌شوی. به جز راننده، دو نفر دیگر جلو نشسته‌اند، به همراه خانمی که سمت چپت نشسته. صد متر بالاتر جوانی سوار می‌شود و می‌نشیند سمت راستت. جمع می‌شوی که یک وقت به من خیانت نکنی. یادت می‌آید که از من متنفری. راحت‌تر می‌نشینی.

از تاکسی که پیاده می‌شوی، باید چند قدمی را پیاده بروی تا تاکسی بعدی. دوباره توی دلت شروع می‌کنی به فحش دادن: “پسره‌ی بی‌شعور برگشته می‌گه.آشغال! همینه دیگه؛ بهشون که رو بدی همین می‌شن”

از تاکسی پیاده می‌شوی. توی دلت می‌گویی: “شاید واقعا دوستم داره، با اون صورت مثل گاوش!” بلندتر، طوری که فقط خودت بشنوی، می‌گویی: “دیوونه!” و دوباره توی دلت می‌گویی: “واقعا که!طرف فقط حرف دلشوتازه خودمونو روشن‌فکر همنباید این‌قدر زود عصبانی می‌شدم”

توی کوچه پس کوچه‌ها قدم می‌زنی، می‌رسی دم در. هیچکس خانه نیست. تنهایی. گوشی تلفن را برمی‌داری، باید زنگی به من بزنی. من گوشی را برمی‌دارم و تو باید سریع قطع کنی.

هنوز که جلویم نشسته‌ای و لبخند می‌زنی

Monday, December 21

Fall is Falling!

LoOk at the colors! Beautiful, isn't it?

سرد است کـــه لبریز حقـایق شده است

زرد است کــــه با درد موافق شده است

عاشــــــق نشدی وگـــرنه می فهمیدی

پاییـز بهـاریـست کـه عاشـق شده است

Friday, December 18

My Mood's Saying


ای صاحب کرامت شکـرانه سـلامت

روزی تفقدی کن درویـش بـینـوا را


I do really like open-shutter shots *

Tuesday, December 15

God

می گوید:

خدا هم یک جور اینترنت است!

کمی بزرگتر...

کمی وایرلس تر...

کمی پر سرعت تر...!

Me:

.... Still thinking!

Monday, November 23

Oops!

With lots of excuses! I have to say that I can't upload any new posts nor pictures!

unfortunately I lost a comment by "Rostami" I don't know him/her but I'm sorry.

maybe it is because of proxy or low performance server or internet access service...

anyway, I'll come back as soon as possible, Hope so...

bye for now
x-x

Thursday, November 12

?



I just Don't know what to do with this Question mark in my mind?!

Wednesday, October 28

طلای قشنگ

طلاي قشنگ

نگاهش را از روي ساعت طلايي رنگ توي ويترين برداشت. دست كوچكش را فرو كرد داخل جيب و اسكناس هاي مچاله شده را به زور كشيد بيرون و شروع كرد به شمارش. فقط صد تومان كم بود. اسكناس ها را دوباره فرو كرد توي جيب و باز چشم دوخت به ويترين. چشمانش درشت شد. ساعت آنجا نبود. مرد سبيل گنده اي به همراه فرزندش از مغازه بيرون آمد.

Tuesday, October 20

Being Alone

می گویم: تنها بودن چه حُسنی دارد؟

می گوید: حُسنش این است که کسی آدم را بد خواب نمی کند!

طفلک حق دارد!

Me: How is bieng alone?

Her: When you’re alone,

There’s nobody to wake you up accidentally!

(She’s Right!)

Friday, October 9

پائیز

درختهای خالی

خالی خالی

خوش به حال سبزی قالی!

Saturday, September 26

دبستان

دبستان

من بودم که در خیابان صفائیه یا همان طرفها راه میرفتم. کودکی جلوی پاهایم قدم میزد، احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود. پیرمردی گونی به پشت عرض خیابان را طی میکرد، احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود، جوانی با موهای براق سیگار روشن میکرد احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود، خانواده متشکل از پدر، مادر، دو خواهر و یک برادر سوار موتوری میرفتند احتمالاً کلاس اول ابتدایی بودند، پیرمردی مو و ریش بلند با کیف سامسونت مدل قدیمی میرفت داخل خواربار فروشی احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود. پیرزن قوز کرده گدایی میکرد احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود.دختر جوانی خیره به جوانی که گفتیم، احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود.یک راننده تاکسی درست قیافهاش را ندیدم ولی احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود.
مردی با موهایی بلند کنارم راه می
رفت احتمالاً کلاس اول ابتدایی بود.. دارم این داستان را مینویسم احتمالاً کلاس اول ابتدایی هستم. پدرم و مادرم احتمالاً کلاس اول ابتدایی هستند.
نمی
دانم وزارت آموزش و پرورش یا به قول بعضی ها پرورش و آموزش با این همه کلاس اول ابتدایی چه میخواهد بکند، احتمالاً وزارت آموزش و پرورش هم اول ابتدایی است.


* سید رضا حسینی

Thursday, September 17

Me: What Are You Thinking?

Her: I Was Thinking, How Nothing Lasts!?

Sunday, September 13

Green Days


Green Days by Hana Makhmalbaf in Venice Film Festival

Although earlier Marco Muller, the head of the Venice film Festival, has announced the list of the participating film for the 2009 edition of the festival, after hearing the news about a new film by Hana Makhmalbaf being edited he went to watch it and decided to include the film in the official section of the festival. Green Days is shot during the days before the Iranian presidential election and the film pictures the great hopes Iranian people hold for a political change in their country. The film take place in the streets of Tehran and the main characters of the film are the ordinary green wearing Iranian public.“Green Days” screened on the 10th and 11th of September in Venice film festival and had a prize for Makhmalbaf for her braveness of showing Iranian political events after the last presidential election.

Saturday, August 22

Sunday, August 9

BoO, Forever


Spinning like a ghost
on the bottom of a
top,
I'm haunted by all
the space that I
will live without
you!

*Richard Brautigan

Thursday, June 25

Micheal Jackson



Michael Jackson (King of Pop Stars) Died

Michael Jackson died today, in the second piece of tragic news that has shocked those in the media. He was a very famous icon in the world of music died on Thursday, 25 June, 2009. The great dancer, great singer and a songwriter lost his breath at the age of 50.

And his famous hat! :


Tuesday, April 28

Tuesday, March 10

Smoking!


Bastan café - Tabriz
Taken in February 2009 by me

Wednesday, February 25

The Oscar Winners







Slumdog Millionaire: As I Didn't Expect!
Sean Pen: As I Didn't Expect!
Kate Winslet: As I Said
Heath Ledger: As I Said
Penelope Cruz: As I Said

Wednesday, February 18

Robert Frost


Acquainted with the Night


I have been one acquainted with the night.
I have walked out in rain - and back in rain.
I have outwalked the furthest city light.

I have looked down the saddest city lane.
I have passed by the watchman on his beat
And dropped my eyes, unwilling to explain.

I have stood still and stopped the sound of feet
When far away an interrupted cry
Came over houses from another street,

But not to call me back or say good-bye;
And further still at an unearthly height,
A luminary clock against the sky

Proclaimed the time was neither wrong nor right.
I have been one acquainted with the night.

Robert Frost


Saturday, February 14

Valentine

Tabriz - Valiasr
Taken in February 2009 by me

Tuesday, February 10

Tuesday, February 3

بی تو / با تو

بی تو / با خودم / حرف می زنم
با تو / بی خودم / حرفی نیست
با تو / بی تویی / حرف میزند
بی تو / با تو ام / حرفی ...
نیست؟!


* آرش مهجوری

Thursday, January 29

Nothing To Say

The Only Thing that Persuaded Me
, Oops! Hello at First! And Then I Have to Say
The Only Thing that Persuaded Me to Write and Run a Blog Again
:Was this Cartoon Picture