Friday, September 17

Shooting time!

تازه گی یه تفنگ بادی ۵.۵ خریدم که زورش به گنجشک هم نمی رسه. دلم می خواست به جاش یه مسلسل گوشه اتفاق افتاده بود و همین الان برش می داشتم می اومدم تو خیابون. از سر همین خیابون خودمون شروع می کردم و تا اون پایین پایینهای شهر همه آدم ها رو می کشتم، اصلا همه آدم های شهر رو می کشتم. بعد که تنهای تنها می شدم می رفتم تو سر کوه کنار شهر و شروع می کردم به فریاد زدن. داد می زدم می گفتم: خدایا نگاه کن! می گفتم: خدا شرم نمی کنی؟ این منم. من! که یه روز پر از انرژی بودم. پر از امید بودم. حالا چی شدم؟ ببین چه جوری بشرت تنها شده. چه جوری به آخرش رسیده. ببین چه جوری تموم شده...

اما این آهن پاره فقط یه تفنگ بادی پنج و نیمه که زورش به یه گنجشک هم نمی رسه!

دلم گرفته.

1 comment:

Anonymous said...

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه‌رخی اگر نشستی خوش باش
چون عابقت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چون هستی خوش باش

نمی‌دونم چرا ولی دنیا رو بدجور سخت گرفتی. خود دانی ولی این راهش نیست
یا هو