Saturday, October 30

Being Friend

me: So I get it. You don't want to be my friend anymore.
me: No, I don't wanna be your friend anymore. I don't wanna be your friend anymore. Do I have to nail it at your door? I don't wanna be your friend.
me: No, You... . You can't. you can't stop being my friend. It's not something you can decide.
me: Yeah, I can. People have an Argument and then they stop talking to each other.
me: Okay, then let's have a date or something and we can talk about things.

Friday, October 22

Sedation, تسکین

آیا این تویی پشت میله ها رها؟

یا منم پشت میله ها اسیر؟


الحق که دم شما گرم آقای شفیعی کدکنی وقتی که به قیصر امین پور گفتی: «تو شعر را فهمیدی!»

البته با اندکی تغییر شعر بالایی رو نوشتم تا تأثیر و درکش روی خواننده بیشتر باشه!

تسکین

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش!

اما باش!


آره، اما باش. هرچه هستی باش!

* این دیگه بدون تغییر بود.

Thursday, October 14

Prison, زندان

آقا می‌شه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمی‌شه. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمی‌گردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که می‌شمارم. عجله‌ای ندارم برای رسیدن به در. می‌شمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. می‌شمارم که بغضم نترکد. بیست‌و‌یک بیست‌و‌دو بیست‌و‌سه. می‌شمارم که سرعت دم و بازدم‌ام یکی‌ باشد. سی سی و یک. آرام نمی شوم.
سایه‌ام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایه‌ی من، یکی‌است مثل بقیه سایه‌ها که این یک‌سال افتاده‌اند کف‌اش و روی دیوارش. اصلن یاد‌ش نمی‌آید من را. لابد سایه‌های عجیب و غریب‌تر از من دیده‌است. سایه‌های ترسیده. سایه‌های فرار کرده. سایه‌های زخمی. مگر چقدر راه‌است تا آزادی؟ سایه‌ی تو را هم دیده‌است، چمدان به‌دست وقتی داری برای همیشه می‌روی ...
می‌رسم جلوی در. سرم را بر می‌گردانم به چپ و بالا را نگاه‌ می‌کنم. همسایه‌ات هنوز توی قفس پرنده نگه می‌دارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرنده‌های همسایه‌ات هنوز لال هستند. هیچ‌وقت صدایی ازشان در نمی‌آید. آخر نفهمیدم بلبل‌اند؟ قناری‌؟ یا مرغ عشق‌؟ ریخت‌شان را خوب نمی‌بیینم از این فاصله. عینکم همراهم نیست. هرچند زیاد فرقی نمی‌کند چه باشند وقتی لال‌اند.
پارسال اگر بود به جای این‌که با‌یستم جلو در به پرنده‌های لال هم‌سایه‌ات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکه‌ای از دیوار اتاق‌ات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل‌ از آمدنم آب‌پاشی کرده بودی و بوی خاک نم‌خورده پیچیده‌ بود توی دماغم. بعد بی آن‌که بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پله‌ها را تند‌تند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعه‌ی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمی‌تونی بالاتر بری." و من هربار که نفس‌ام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم، ایستاده‌ بیرون در، با خنده‌ای شیرین که به خنده‌ام می‌انداخت و هیچ وقت تمام نمی شد. باید خم می‌شدی و من هم روی پنجه می‌ایستادم برای بوسیدن‌ لبهایت و باید بوی تو جای بوی خاک نم‌خورده را می‌گرفت تا نفس‌ام بالا بیاید.
امسال ایستاده‌ام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمی‌شود اما همین‌جا نفس‌ام بریده‌است. نفسم بریده است از بغض. تکیه می‌دهم به دیوار روبه‌رو و خیره می‌شوم به پرنده‌های لال هم‌سایه و به شماره‌ای که ماه‌هاست با آن تماس نگرفته‌ام، زنگ می‌زنم. پیغام‌گیرت به زبان اسپانیایی ‌است. می‌گویم ایران ‌ام. جلوی در خانه‌ات. کجایی که در را باز کنی پیشی من ..؟

دست می کشم زیر چشمهایم و کوچه خیس می شود.

گوشی از دستم می افتد.
راننده ته‌سیگارش را پرت می‌کند و سوار می‌شود.

- برنمی‌گردین؟
- چرا حتماً...

Monday, October 4

چرا یاد نمی گیرم

من نمی فهمم چرا بعضی علاقه دارند جاسس بازی در بیاورند؟ اونم توی محیطی مانند وبلاگ. مثلاً چرا کامنت میگذاری اما نمی گویی که هستی؟

اسمش را، آی پی اش، خودش را، همه چیزش را مخفی می کند و سپس نظر میدهد! که چی؟؟ و تازه آخرش هم مدعی می شود من او را می شناسم و او نیز من را! این رفتار تازگی ها مد شده است.

همه اش برایم مسخره است. برایم مسخره است وقتی می بینم یک نفر به هر دلیلی می ترسد بگوید کیست، آنقدر بی عرضه است که حتی توانایی معرفی خودش را هم ندارد.

من هم به هیچ وجه مخم را تحت فشار نمی گذارم تا بفهمم این فرد کیست یا حتی بفهمم منظورش از این جیمز باند بازی ها چیست. چون اساساً بر این باور هستم که این فرد ارزش آن را هم ندارد.


اصل مطلب

نمیدانم چرا من یاد نمی گیرم؟! شاید به خاطر این است که فکر می کنم خیلی بزرگ شده ام.

چرا من یاد نمی گیرم آدم ها حاضر هستند به خاطر چیزهای خیلی مسخره و عادی به راحتی دروغ بگویند؟! چرا وقتی آدم ها دروغ می گویند به راحتی باور می کنم؟ چرا وقتی حرف می زنم و دیگری هی سرش را بالا و پایین می کند و می گوید «منم دقیقاً همینطوریم» باورم می شود و اصلاً فکر نمی کنم که دارد وانمود می کند؟ چرا یاد نمی گیرم که دروغ گفتن مردم را باور نکنم؟ آخر من که سرش را زیر گیوتین نگذاشته ام حتماً حرف های من را تائید کند!

چهار تا از چیز هایی که حتماً باید توی این چند سال اخیر یاد می گرفتم و نگرفته ام:

1- آدمها حرف می زنند که فقط زده باشند و معنی آنها الزاماً راستگویی نیست.

2- با خیلی خیلی از زن ها می توان خوابید، اما تعداد بسیار اندکی هستند که می توان با آنها بیدار ماند.

3- به افرادبیشتر از حد شایستگی شان احترام نگذار.

4- اگر دوست داری عقیده ات را بلند بگویی، بدان که انتقاد از عقیده ات را هم بلند میشنوی.


* پی نوشت: باید متذکر شوم شماره 2 دزدی است! و گفته برتراند راسل، فیلسوف و منطق دان بریتانیایی است.