Friday, November 26

چکه های ماه

این داستان بهار 1387 نوشته و همین چند هفته پیش بازنویسی شد. از دوستایی که لطف می کنن و وقت واسه خوندنش میذارن ممنونم.

اما دوستانی که کمی کارگاهی تر به داستان نگاه می کنن نظر کارگاهیشون رو در مورد مفهوم ایده ای داستان برای پیشبرد هرچه بهتر اون برام بگن و اینکه شروع (inception) به غیر از این چطور می تونه باشه.

چکه های ماه

باز ماه را خواب دیدم. مثل همه شبهای قبل، بزرگ و نزدیک. آنقدر نزدیک که با عبورش آنتنهای روی پشت بامها شکست و سرشاخه های ترد چنارهای خیابان روی خاک زیتونیش جاده های باریک سیاه کشید. آنقدر نزدیک که نور شپیدش چشمم را سوزاند و خیابان را تا انتها روشن کرد. بعد کوههای بلندش روی شیشه خش انداختند و من از کشیده شدن قله های سپید و روشنش روی سطح شیشه چندشم شد. گوشهایم را گرفتم و زانو زدم. گلدانهای شمعدانی یکی یکی با عبور ماه از روی نرده های تراس پایین افتادند. چراغهای خانه ها تک تک روشن شدند و وقتی پنجره ها را باز کردند که ماه رفته بود.

پشم که باز کردم نفس نفس میزدم. موهایم از عرق خیس بود. روی میز دنبال قرصهایم گشتم. دکتر گفته بود: «خوابهات به خاطر قرصهاست!» دستش را توی هوا تکان داده بود که «جدی نگیر پسر!» بعد خندیده بود. دندانهای دکتر روشن اند و سپید. مثل قله های ماه! و من هرشب از صدای کشیده شدنشان روی شیشه پنجره ام از خواب میپرم. دهانم خشک بود. روی شیشه نوشته اند «در صورت خشکی دهان از یخ استفاده کنید» تنم سرد بود. از فکر گذاشتن یخ توی دهانم لرزیدم. بلند شدم.

صدای گریه می آمد. فکر کردم شاید باز دل همسایه گرفته، اما وقتی رو به آینه برگشتم تصویرم را دیدم که خم شده، نشسته لبه تخت و گریه میکند. مرا که دید ایستاد. جلو رفتم، او هم جلو آمد. دست کشیدم به چشمهایم، او هم. لیوان آب را تا ته سر کشیدم، او هم. ساعت شروع کرد به ضربه زدن. لیوان را پرت کردم طرفش. ولی او نکرد! ساعت اتاق من شکست، اما ساعت او هنوز ضربه می زد! دعا کردم دوازده نباشد. دوازده ضربه برای کسی مثل من زیاد بود. تصویر خیره شد توی چشمهایم. اخم کرد. ولی من خندیدم. به لیوان اشاره کردم. گفتم: «ضایع شدی!» نگاه کرد به لیوان شکسته و ساعت. پرسید: «مگر مرض داری؟!» گفتم: «خوب مچت رو گرفتم!» گفت: «حیف نبود؟» سرم را پایین انداختم.

صدای در زدن آمد. جواب ندادم. تصویر اشاره کرد به در، گفت: «جواب نمیدی؟» همسایه هنوز در میزد. تصویر دستهایش را گذاشت روی گوشهایش و برگشت. نشست لبه تخت. همسایه گفت: «حالت خوبه؟» گفتم: «برو گمشو!» داد زدم. گفت: «میخوای زنگ بزنم به اورژانس؟» دندانهایم را روی هم فشار دادم. دویدم و در را که باز کردم پشت در نبود. به تصویر کفتم: «گریه چرا؟» گفت: «تنهایی!» و تکرار کرد «تنهایی آدم را دیوانه میکند!» گفتم: «بد نیست!» گفت: «اگر بد نیست، چرا هر روز دم غروب روی تراس مینشینی و به مردم اصرار میکنی بیایند بالا چای بخورند؟» شانه بالا انداختم و نگاه کردم به شیشه پنجره که از عبور ماه خط افتاده بود. گفت: «اگر آینه را بتراشی می آیم بیرون» خندیدم. ایستاد. گفت: «لازم نیست اینطور به مردم اصرار کنی!» دراز کشیدم روی تخت و زمزمه کردم: «توهمه! به خاطر قرصهاست!» دستم را درست مثل دکتر توی هوا تکان دادم و گفتم: «جدی نگیر پسر!» بعد دهانم را باز کردم و سعی کردم طوری بخندم که دندانهایم پیدا شود. روشن و سپید. مثل قله های ماه. پتو را کشیدم روی سرم. گفت: «تو شطرنج بلدی؟» چشمهایم را بستم. گفت: «بیام بیرون یادت میدم» دستهایم را گذاشتم روی گوشهایم، ولی صدایش را شنیدم که گفت: «پشت آینه را بتراش، بیام بیرون» تازه پلکهایم گرم شده بود که مشت کوبید به آینه. گریه میکرد. بار دوم که مشت کوبید. همسایه باز در زد. گفت: «چیزی شده؟» لابد گوشش را چسبانده بود به در. تصویر داد زد: «زنده بودن بی فایده است» همسایه پرسید: «حالت خوبه؟» جوابش را ندادم. باز پرسید: «میخوای به اورژانس زنگ بزنم؟» تصویر سرش را تکیه داده بود به آینه. گفت: «پشت آینه را بتراش!» نگاه کردم به ساعت که شکسته بود. گفتم: «فردا!» گفت: «امشب!» باز چشمهایش شفاف شد. ترسیدم از گریه کردنش. آینه را بلند کردم و بردمش توی تراس. نشستم و شروع کردم به تراشیدن. حالا همسایه آمده روی تراس. نگاهش نکردم اما بودنش را از بوی کافور شناختم. اصلاً نمیدانم چرا کسی باید به خودش عطر کافور بزند؟!

پرسید: «چکار می کنی؟» گفتم: «به تو ربطی نداره!» لابد سر تکان داد و خندید که گفت: «بیچاره! جدی جدی زده به سرش!» خندیدم، اول من بعد تصویر و دست آخر هر دو باهم، مثل هم، بی هیچ اشتباهی، با یک صدا. سعی کردم رنگ را با کارد میوه خوری بتراشم که تصویر گفت: «سمباده بهتره!» و درست وقتی باران گرفت گفت: «برو تو. بعد از باران ادامه بده.» گفتم: «سعی کن بیای بیرون» و کف دستم را گذاشتم روی آن قسمت که تراشیده بودم. گفت: «سخته!» همسایه شاید هنوز ایستاده بود و نگاهم می کرد. تصویر گفت: «باران که بند آمد باز بتراش» ایستادم، لبخند زدم و در را پشت سرم نبستم که اگر بیرون آمد زیر باران نماند. نشستم پشت میز و خیره شدم به پرده ی تور که با باد نفس نفس می زد و گلهای سرخ که خیس بودند از قطره های باران و رنگ سرخشان پخش شده بود روی زمینه سپید فرش. برای خودم چایی ریختم. پیرهنم را در آوردم و انداختم روی بخاری گرچه می دانستم خاموش است. آنوقت فکر کردم تصویر که بیرون بیاید اول یک اسم برایش انتخاب می کنم بعد یک روز باهم می رویم سراغ همسایه و تا آنجا که توان داریم کتکش می زنیم، آنقدر که دیگر نتواند پابرهنه توی پله ها بدود تا پشت در اتاقم و حالم را بپرسد. شاید تمام گلهای شمعدانی لب تراسش را پرت کنیم توی کوچه و آینه هایش را یکی یکی بشکنیم تا تنها شود. صدای پریدن که آمد برگشتم. تصویر را صدا زدم. جواب نداد. دویدم توی تراس خم شدم روی نرده ها و و تصویر را توی خیابان ندیدم. اما آن دوردست تا آنجا که خانه های طوسی دو طرف خیابان انگار به هم می رسیدند و باران کدرش کرده بود، رد پاهای نقره ای تصویر بود. آدم زیر باران که گریه کند خودش هم فرق اشکهایش را با قطره هایباران نمی فهمد! سایه همسایه افتاده روی دیوار روبرو. وقتی باز آمد روی تراس، سایه اش آنقدر بزرگ شد که سرش توی سیاهی شب گم بود. نگاهش نکردم، ولی بوی کافور آنقدر زیاد شد که سرم گیج رفت. گفت: «تو اصلاً حالت خوب نیست!» گفتم: «برو گم شو!» گفت: «چرا نمی یای بالا؟» جوابش را ندادم. توی آینه را نگاه کردم و وقتی خودم را ندیدم پرت کردمش وسط خیابان.

همسایه لابد لب پایینش را گاز گرفته و دویده توی اتاقش. ولی من ایستادم و با روشن شدن تک تک چراغ ها گریه کردم و یادم نبود پیرهنم را نپوشیده ام. خیره شدم به رد پاهای نقره ای که زیر چراغ های روشن خیابان لرزان بودند و نمی شد فرقشان را با چاله های آب تشخیص داد.

هفته بعد ایستاده بودم روی تراس، غروب بود و من به رهگذر ها چای تعارف می کردم. این روز ها اعتماد مردم کمتر شده است. خرده های آینه هنوز برق می زد، طوری که کسی اگر نمی دانست شاید خیال می کرد نیمه شب ماه چکه کرده کف خیابان. به مردی که زیر طاقی ایستاده بود گفتم: «چای میل دارید؟» و اشاره کردم به اتاق. اخم کرد و وقتی خیره شد توی چشمهایم. شناختمش. تصویرم بود. گفتم: «سلام» و لبخند زدم. جوابم را نداد و قبل از اینکه حالش را بپرسم به راه افتاد.

1 comment:

ehsan said...

بلند بود ولی خوندمش!
کلا عالی بود هم اولش هم آخرش که بازم مثل همیشه ادمو به فکر میاندازه!
چندتا هم اشتباه چاپی اولش داره!