این نوشته رو توی دوران خدمت وقتی توی بازداشتگاه بودم نوشتم. به نظرم جالب اومد. شاید خوندنش خالی از لطف نباشه.
فقط این را می دانم که ساعت خیلی وقت پیش ۴ بود.... روز اول بازداشت، البته آنچنان هم بازداشت قابل توجه ای نیست، ۴۸ ساعت، ۴۸ ساعته درد آور. (ی.ر) سرباز شهرکردی ۵ روز بازداشتی داشت و حالا خوابیده به امید فردا که آزاد می شود.
ـــــــــــــــــــــــــ .
کاغذ به اندازه کافی ندارم باید جیره بندی کنم.
ــــــــــــــــــــــــــ .
ساعت را نمی دان احتمالا نزدیک ظهر باشد. (ی.ر) رفت. مسئول بازداشگاه هم پی چتر خودش است و من تنها مانده ام. البته زیاد هم زجر آور نیست بازداشت هم برای خود عالمی دارد. می خواستم دوش بگیرم، اما وقتی وارد حمام، نه توالت حمام دار می شوی بوی گند گه سرت را درد می آورد. چاره ای نیست باید بنشینم مثل همیشه کاغذ سیاه کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم بازداشت به همین راحتی بگذرد اما همین که سربازی پا به این جا گذاشت پرونده اش سیاه سیاه می شود. و حالا بی دلیل پرونده خاکستری من سیاه سیاه شد.
ـــــــــــــــــــــــــــ .
ساعت سه و نیم است.ناهار زهرمار بود آن هم چه زهرماری، و دنیا زهرمارتر. به ذهنم نمی رسید دنیا اینقدر سیاه شود، اینطور که مشخص شده باید پستی شوم(مثل یک سرباز صفر)و این یعنی نکبت. البته آینده غیرقابل پیش بینی است.
ـــــــــــــــــــــــ .
چند لحظه پیش از زیر دوش آمدم بیرون. حمام واجب بودم و توی همان دستشوی مسخره دوش گرفتم. بعد هم شرت خیس پوشیدم و لباس های چرک. بغل دستی ام لنگ یک نخ سیگار است؛ یک مگناسفید. اصولا از نظر من مگناسفید سیگار مزخرفی است و چه لذتی داشت کشیدن این سیگار مزخرف آن هم توی بازداشت.
ـــــــــــــــــــــ .
ساعت نزدیک هفت است و تنهایی امانم را بریده. همین.
ـــــــــــــــــــــ .
با یک نخ سیگار چه جانی گرفت. خود، مسئول بازداشگاه که سربازی بومی است برایش جور کرد. فقط همین امشب را اینجام بعد معلوم نیست. ساعت هفت و سی دقیقه بود که ده دقیقه رفتم بیرون، هوا مهتابی بود.
ـــــــــــــــــــــ .
ساعت چهار و سی صبح است و پشه ها امانم را بریده اند، شده ام یک لقمه چرب و نرم. دور تند کولر هم حریفشان نیست خدا به دادم برسد.
No comments:
Post a Comment