می دونید به چی فکر می کردم.
به اینکه چرا کتاب دست گرفتم.
چرا رو آوردم به ادبیات.
بچه که بودم همه همسن و سالام با پول تو جیبیشون می رفتند پفک می خریدند من پولامو جمع می کردم تا کتاب بخرم.
چقدر خر بودم.
نگید نه. هنوزم خرم. شما ها هم که مثل من هستید خرید.
اگه به جای ادبیات می رفتم تو مکانیکی کار می کردم الان یه استاد شده بودم اما حالا چی هستم؟
یه مفلکِ بدبختِ ناامید که هیچی نداره الا یه بیست سی تا داستان ، پنج شش تا مقاله و یه وبلاگ.
که هیچ کدوم رو به ریالی نمی خرند.
این روز نحس تر از روزی هست که من دست به کتاب بردم روز تولد من.
امروز نوزدهم دی ماه، بیست و پنجمین بهار زندگی من توی زمستان است.
بیست وپنج سال پیش دم عید بود که من بدنیا آمدم و روز قشنگی را برای پدر و مادرم که صاحب بچه شده بودند ساختم اما آیا روز من هم قشنگ بود؟
بیست و پنج بهار را دیده ام و احتمالش هست که بیست و ششمی را هیچ وقت نبینم.
2 comments:
Why too disappointment? Why it might be the last spring of your life? U are so young and have a lot of chances to be blest.
o0k, I got it Ghazaleh jan.
but how do you know me?
are we either introduced or acquainted?
Post a Comment