Sunday, December 26

Destiny

Destiny is the bridge you built
to one you love!

by me

Wednesday, December 22

Summit

قله

من بودم و من کنفسیوس. قرار گذاشتیم که آخر هفته بریم کوه.

پایین کوه که بودیم گفتم رفیق از کدوم مسیر بریم به فتح قله؟ یه کم فکر کرد و گفت قله های زندگی سه راه دارد. راه اندیشه که والاترین راه است. راه تقلید که ساده ترین راه است و راه تجربه که تلخترین راه است.

گفتم جون رفیق امروز رو بی خیال این حرفها باش. اومدیم حال کنیم نه معادله حل کنیم، مهم اینه که برسیم به قله چه جوریش مهم نیست.

گفت شاید رسیدن به قله مهم باشه اما یادت باشه که هر انتخابی تبعات خودش رو داره. هر انتخابی!

تو رو به خدا ببینید تو روز تفریحمون چه جوری ذهن آدم رو درگیر می کنه. حالا واقعا راه قله های زندگی مهمند؟ یا اصلا فقط همین سه راه در زندگی وجود داره؟ یا اصلا قله ای...؟

Legends of the Fall

Enlarge and See

Thursday, December 16

Love

Love is like the Seeds of Life,
To ro0t is Full of pain and Strife,
BuT to Grow it's like an Oak tree,
Straight and Strong for Eternity!
Love is What I offer you,
Steadfast, Calm and oh, so True!
Love is what Between two who shares,
A life between two who Really cares!
Love is Ours if you Agree,
To Spend your Whole life With me!


* این شعر رو در کمال ناباوری حدودا 4-5 سال پیش خودم نوشتم!

دیشب داشتم لا به لای سررسید های قدیمیم دنبال یه داستان می گشتم که متوجه این شعر شدم!

Saturday, December 11

شاملو

من خون رگانم را

قطره

قطره

قطره

گریستم

تا ...

باورم کنند


* شاملو

Sunday, December 5

س گ

آنقدر سرد و گرم دنيا را چشيده ام ...

آنقدر دچار انقباض و انبساط شده ام ...

كه همه وجودم ترك خورده است!


* انگار دیگه کسی داستان نمی خونه. به درک!!

Friday, November 26

چکه های ماه

این داستان بهار 1387 نوشته و همین چند هفته پیش بازنویسی شد. از دوستایی که لطف می کنن و وقت واسه خوندنش میذارن ممنونم.

اما دوستانی که کمی کارگاهی تر به داستان نگاه می کنن نظر کارگاهیشون رو در مورد مفهوم ایده ای داستان برای پیشبرد هرچه بهتر اون برام بگن و اینکه شروع (inception) به غیر از این چطور می تونه باشه.

چکه های ماه

باز ماه را خواب دیدم. مثل همه شبهای قبل، بزرگ و نزدیک. آنقدر نزدیک که با عبورش آنتنهای روی پشت بامها شکست و سرشاخه های ترد چنارهای خیابان روی خاک زیتونیش جاده های باریک سیاه کشید. آنقدر نزدیک که نور شپیدش چشمم را سوزاند و خیابان را تا انتها روشن کرد. بعد کوههای بلندش روی شیشه خش انداختند و من از کشیده شدن قله های سپید و روشنش روی سطح شیشه چندشم شد. گوشهایم را گرفتم و زانو زدم. گلدانهای شمعدانی یکی یکی با عبور ماه از روی نرده های تراس پایین افتادند. چراغهای خانه ها تک تک روشن شدند و وقتی پنجره ها را باز کردند که ماه رفته بود.

پشم که باز کردم نفس نفس میزدم. موهایم از عرق خیس بود. روی میز دنبال قرصهایم گشتم. دکتر گفته بود: «خوابهات به خاطر قرصهاست!» دستش را توی هوا تکان داده بود که «جدی نگیر پسر!» بعد خندیده بود. دندانهای دکتر روشن اند و سپید. مثل قله های ماه! و من هرشب از صدای کشیده شدنشان روی شیشه پنجره ام از خواب میپرم. دهانم خشک بود. روی شیشه نوشته اند «در صورت خشکی دهان از یخ استفاده کنید» تنم سرد بود. از فکر گذاشتن یخ توی دهانم لرزیدم. بلند شدم.

صدای گریه می آمد. فکر کردم شاید باز دل همسایه گرفته، اما وقتی رو به آینه برگشتم تصویرم را دیدم که خم شده، نشسته لبه تخت و گریه میکند. مرا که دید ایستاد. جلو رفتم، او هم جلو آمد. دست کشیدم به چشمهایم، او هم. لیوان آب را تا ته سر کشیدم، او هم. ساعت شروع کرد به ضربه زدن. لیوان را پرت کردم طرفش. ولی او نکرد! ساعت اتاق من شکست، اما ساعت او هنوز ضربه می زد! دعا کردم دوازده نباشد. دوازده ضربه برای کسی مثل من زیاد بود. تصویر خیره شد توی چشمهایم. اخم کرد. ولی من خندیدم. به لیوان اشاره کردم. گفتم: «ضایع شدی!» نگاه کرد به لیوان شکسته و ساعت. پرسید: «مگر مرض داری؟!» گفتم: «خوب مچت رو گرفتم!» گفت: «حیف نبود؟» سرم را پایین انداختم.

صدای در زدن آمد. جواب ندادم. تصویر اشاره کرد به در، گفت: «جواب نمیدی؟» همسایه هنوز در میزد. تصویر دستهایش را گذاشت روی گوشهایش و برگشت. نشست لبه تخت. همسایه گفت: «حالت خوبه؟» گفتم: «برو گمشو!» داد زدم. گفت: «میخوای زنگ بزنم به اورژانس؟» دندانهایم را روی هم فشار دادم. دویدم و در را که باز کردم پشت در نبود. به تصویر کفتم: «گریه چرا؟» گفت: «تنهایی!» و تکرار کرد «تنهایی آدم را دیوانه میکند!» گفتم: «بد نیست!» گفت: «اگر بد نیست، چرا هر روز دم غروب روی تراس مینشینی و به مردم اصرار میکنی بیایند بالا چای بخورند؟» شانه بالا انداختم و نگاه کردم به شیشه پنجره که از عبور ماه خط افتاده بود. گفت: «اگر آینه را بتراشی می آیم بیرون» خندیدم. ایستاد. گفت: «لازم نیست اینطور به مردم اصرار کنی!» دراز کشیدم روی تخت و زمزمه کردم: «توهمه! به خاطر قرصهاست!» دستم را درست مثل دکتر توی هوا تکان دادم و گفتم: «جدی نگیر پسر!» بعد دهانم را باز کردم و سعی کردم طوری بخندم که دندانهایم پیدا شود. روشن و سپید. مثل قله های ماه. پتو را کشیدم روی سرم. گفت: «تو شطرنج بلدی؟» چشمهایم را بستم. گفت: «بیام بیرون یادت میدم» دستهایم را گذاشتم روی گوشهایم، ولی صدایش را شنیدم که گفت: «پشت آینه را بتراش، بیام بیرون» تازه پلکهایم گرم شده بود که مشت کوبید به آینه. گریه میکرد. بار دوم که مشت کوبید. همسایه باز در زد. گفت: «چیزی شده؟» لابد گوشش را چسبانده بود به در. تصویر داد زد: «زنده بودن بی فایده است» همسایه پرسید: «حالت خوبه؟» جوابش را ندادم. باز پرسید: «میخوای به اورژانس زنگ بزنم؟» تصویر سرش را تکیه داده بود به آینه. گفت: «پشت آینه را بتراش!» نگاه کردم به ساعت که شکسته بود. گفتم: «فردا!» گفت: «امشب!» باز چشمهایش شفاف شد. ترسیدم از گریه کردنش. آینه را بلند کردم و بردمش توی تراس. نشستم و شروع کردم به تراشیدن. حالا همسایه آمده روی تراس. نگاهش نکردم اما بودنش را از بوی کافور شناختم. اصلاً نمیدانم چرا کسی باید به خودش عطر کافور بزند؟!

پرسید: «چکار می کنی؟» گفتم: «به تو ربطی نداره!» لابد سر تکان داد و خندید که گفت: «بیچاره! جدی جدی زده به سرش!» خندیدم، اول من بعد تصویر و دست آخر هر دو باهم، مثل هم، بی هیچ اشتباهی، با یک صدا. سعی کردم رنگ را با کارد میوه خوری بتراشم که تصویر گفت: «سمباده بهتره!» و درست وقتی باران گرفت گفت: «برو تو. بعد از باران ادامه بده.» گفتم: «سعی کن بیای بیرون» و کف دستم را گذاشتم روی آن قسمت که تراشیده بودم. گفت: «سخته!» همسایه شاید هنوز ایستاده بود و نگاهم می کرد. تصویر گفت: «باران که بند آمد باز بتراش» ایستادم، لبخند زدم و در را پشت سرم نبستم که اگر بیرون آمد زیر باران نماند. نشستم پشت میز و خیره شدم به پرده ی تور که با باد نفس نفس می زد و گلهای سرخ که خیس بودند از قطره های باران و رنگ سرخشان پخش شده بود روی زمینه سپید فرش. برای خودم چایی ریختم. پیرهنم را در آوردم و انداختم روی بخاری گرچه می دانستم خاموش است. آنوقت فکر کردم تصویر که بیرون بیاید اول یک اسم برایش انتخاب می کنم بعد یک روز باهم می رویم سراغ همسایه و تا آنجا که توان داریم کتکش می زنیم، آنقدر که دیگر نتواند پابرهنه توی پله ها بدود تا پشت در اتاقم و حالم را بپرسد. شاید تمام گلهای شمعدانی لب تراسش را پرت کنیم توی کوچه و آینه هایش را یکی یکی بشکنیم تا تنها شود. صدای پریدن که آمد برگشتم. تصویر را صدا زدم. جواب نداد. دویدم توی تراس خم شدم روی نرده ها و و تصویر را توی خیابان ندیدم. اما آن دوردست تا آنجا که خانه های طوسی دو طرف خیابان انگار به هم می رسیدند و باران کدرش کرده بود، رد پاهای نقره ای تصویر بود. آدم زیر باران که گریه کند خودش هم فرق اشکهایش را با قطره هایباران نمی فهمد! سایه همسایه افتاده روی دیوار روبرو. وقتی باز آمد روی تراس، سایه اش آنقدر بزرگ شد که سرش توی سیاهی شب گم بود. نگاهش نکردم، ولی بوی کافور آنقدر زیاد شد که سرم گیج رفت. گفت: «تو اصلاً حالت خوب نیست!» گفتم: «برو گم شو!» گفت: «چرا نمی یای بالا؟» جوابش را ندادم. توی آینه را نگاه کردم و وقتی خودم را ندیدم پرت کردمش وسط خیابان.

همسایه لابد لب پایینش را گاز گرفته و دویده توی اتاقش. ولی من ایستادم و با روشن شدن تک تک چراغ ها گریه کردم و یادم نبود پیرهنم را نپوشیده ام. خیره شدم به رد پاهای نقره ای که زیر چراغ های روشن خیابان لرزان بودند و نمی شد فرقشان را با چاله های آب تشخیص داد.

هفته بعد ایستاده بودم روی تراس، غروب بود و من به رهگذر ها چای تعارف می کردم. این روز ها اعتماد مردم کمتر شده است. خرده های آینه هنوز برق می زد، طوری که کسی اگر نمی دانست شاید خیال می کرد نیمه شب ماه چکه کرده کف خیابان. به مردی که زیر طاقی ایستاده بود گفتم: «چای میل دارید؟» و اشاره کردم به اتاق. اخم کرد و وقتی خیره شد توی چشمهایم. شناختمش. تصویرم بود. گفتم: «سلام» و لبخند زدم. جوابم را نداد و قبل از اینکه حالش را بپرسم به راه افتاد.

Thursday, November 18

عجب زمونه ای شده

تعجب نوشت: من روزي دوازده ساعت كار مي كنم كه علاوه بر داشتن سقف و غذا شايد يه روزي يه ماشين بخرم، چندتا سفر خارجه برم، بتونم همينجوري تحصيلاتم رو ادامه بدم و ...(ازدواج بین اینا نیستا!).

برام عجيبه پس اونایي كه همه اينا رو باباشون بهشون مي دن براي چي زنده اند؟؟


نيروی ... نوشت: خوب معلومه وقتي يك نفر رو توي يكي از پررفت و آمد ترين محله هاي پايتخت مي كشند و نيروي انتظامي كاري از دستش بر نمي آد بايد گشت امنيت اخلاقي بندازه و سعي كنه امنيت اخلاقي ايجاد كنه. آخه مي دونيد كلا امنيت اخلاقي از جون آدم ها مهمتره!


آینده نوشت: پست بعدی بعد از مدتها بالاخره یه داستان کوتاه میذارم. (البته اگه نمردم)

Saturday, November 6

Society

Fuck this society!

I don't have such a permission to write my own heart line in my very own weblog!


دل نوشت: دلم برات تنگ شده

Saturday, October 30

Being Friend

me: So I get it. You don't want to be my friend anymore.
me: No, I don't wanna be your friend anymore. I don't wanna be your friend anymore. Do I have to nail it at your door? I don't wanna be your friend.
me: No, You... . You can't. you can't stop being my friend. It's not something you can decide.
me: Yeah, I can. People have an Argument and then they stop talking to each other.
me: Okay, then let's have a date or something and we can talk about things.

Friday, October 22

Sedation, تسکین

آیا این تویی پشت میله ها رها؟

یا منم پشت میله ها اسیر؟


الحق که دم شما گرم آقای شفیعی کدکنی وقتی که به قیصر امین پور گفتی: «تو شعر را فهمیدی!»

البته با اندکی تغییر شعر بالایی رو نوشتم تا تأثیر و درکش روی خواننده بیشتر باشه!

تسکین

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش!

اما باش!


آره، اما باش. هرچه هستی باش!

* این دیگه بدون تغییر بود.

Thursday, October 14

Prison, زندان

آقا می‌شه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمی‌شه. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمی‌گردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که می‌شمارم. عجله‌ای ندارم برای رسیدن به در. می‌شمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. می‌شمارم که بغضم نترکد. بیست‌و‌یک بیست‌و‌دو بیست‌و‌سه. می‌شمارم که سرعت دم و بازدم‌ام یکی‌ باشد. سی سی و یک. آرام نمی شوم.
سایه‌ام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایه‌ی من، یکی‌است مثل بقیه سایه‌ها که این یک‌سال افتاده‌اند کف‌اش و روی دیوارش. اصلن یاد‌ش نمی‌آید من را. لابد سایه‌های عجیب و غریب‌تر از من دیده‌است. سایه‌های ترسیده. سایه‌های فرار کرده. سایه‌های زخمی. مگر چقدر راه‌است تا آزادی؟ سایه‌ی تو را هم دیده‌است، چمدان به‌دست وقتی داری برای همیشه می‌روی ...
می‌رسم جلوی در. سرم را بر می‌گردانم به چپ و بالا را نگاه‌ می‌کنم. همسایه‌ات هنوز توی قفس پرنده نگه می‌دارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرنده‌های همسایه‌ات هنوز لال هستند. هیچ‌وقت صدایی ازشان در نمی‌آید. آخر نفهمیدم بلبل‌اند؟ قناری‌؟ یا مرغ عشق‌؟ ریخت‌شان را خوب نمی‌بیینم از این فاصله. عینکم همراهم نیست. هرچند زیاد فرقی نمی‌کند چه باشند وقتی لال‌اند.
پارسال اگر بود به جای این‌که با‌یستم جلو در به پرنده‌های لال هم‌سایه‌ات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکه‌ای از دیوار اتاق‌ات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل‌ از آمدنم آب‌پاشی کرده بودی و بوی خاک نم‌خورده پیچیده‌ بود توی دماغم. بعد بی آن‌که بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پله‌ها را تند‌تند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعه‌ی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمی‌تونی بالاتر بری." و من هربار که نفس‌ام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم، ایستاده‌ بیرون در، با خنده‌ای شیرین که به خنده‌ام می‌انداخت و هیچ وقت تمام نمی شد. باید خم می‌شدی و من هم روی پنجه می‌ایستادم برای بوسیدن‌ لبهایت و باید بوی تو جای بوی خاک نم‌خورده را می‌گرفت تا نفس‌ام بالا بیاید.
امسال ایستاده‌ام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمی‌شود اما همین‌جا نفس‌ام بریده‌است. نفسم بریده است از بغض. تکیه می‌دهم به دیوار روبه‌رو و خیره می‌شوم به پرنده‌های لال هم‌سایه و به شماره‌ای که ماه‌هاست با آن تماس نگرفته‌ام، زنگ می‌زنم. پیغام‌گیرت به زبان اسپانیایی ‌است. می‌گویم ایران ‌ام. جلوی در خانه‌ات. کجایی که در را باز کنی پیشی من ..؟

دست می کشم زیر چشمهایم و کوچه خیس می شود.

گوشی از دستم می افتد.
راننده ته‌سیگارش را پرت می‌کند و سوار می‌شود.

- برنمی‌گردین؟
- چرا حتماً...

Monday, October 4

چرا یاد نمی گیرم

من نمی فهمم چرا بعضی علاقه دارند جاسس بازی در بیاورند؟ اونم توی محیطی مانند وبلاگ. مثلاً چرا کامنت میگذاری اما نمی گویی که هستی؟

اسمش را، آی پی اش، خودش را، همه چیزش را مخفی می کند و سپس نظر میدهد! که چی؟؟ و تازه آخرش هم مدعی می شود من او را می شناسم و او نیز من را! این رفتار تازگی ها مد شده است.

همه اش برایم مسخره است. برایم مسخره است وقتی می بینم یک نفر به هر دلیلی می ترسد بگوید کیست، آنقدر بی عرضه است که حتی توانایی معرفی خودش را هم ندارد.

من هم به هیچ وجه مخم را تحت فشار نمی گذارم تا بفهمم این فرد کیست یا حتی بفهمم منظورش از این جیمز باند بازی ها چیست. چون اساساً بر این باور هستم که این فرد ارزش آن را هم ندارد.


اصل مطلب

نمیدانم چرا من یاد نمی گیرم؟! شاید به خاطر این است که فکر می کنم خیلی بزرگ شده ام.

چرا من یاد نمی گیرم آدم ها حاضر هستند به خاطر چیزهای خیلی مسخره و عادی به راحتی دروغ بگویند؟! چرا وقتی آدم ها دروغ می گویند به راحتی باور می کنم؟ چرا وقتی حرف می زنم و دیگری هی سرش را بالا و پایین می کند و می گوید «منم دقیقاً همینطوریم» باورم می شود و اصلاً فکر نمی کنم که دارد وانمود می کند؟ چرا یاد نمی گیرم که دروغ گفتن مردم را باور نکنم؟ آخر من که سرش را زیر گیوتین نگذاشته ام حتماً حرف های من را تائید کند!

چهار تا از چیز هایی که حتماً باید توی این چند سال اخیر یاد می گرفتم و نگرفته ام:

1- آدمها حرف می زنند که فقط زده باشند و معنی آنها الزاماً راستگویی نیست.

2- با خیلی خیلی از زن ها می توان خوابید، اما تعداد بسیار اندکی هستند که می توان با آنها بیدار ماند.

3- به افرادبیشتر از حد شایستگی شان احترام نگذار.

4- اگر دوست داری عقیده ات را بلند بگویی، بدان که انتقاد از عقیده ات را هم بلند میشنوی.


* پی نوشت: باید متذکر شوم شماره 2 دزدی است! و گفته برتراند راسل، فیلسوف و منطق دان بریتانیایی است.

Wednesday, September 29

The most Romantic one!

I think the most romantic thing ever is,
to watch a girl you love while she’s sleeping!

Tuesday, September 21

Happiness

I do not think we have a "right" to happiness.
If happiness happens, say Thanks.

by Marlene Dietrich

من فكر نمی‌كنم كه آدمی‌زاد صاحب يك‌جور «حق» برای شاد بودن باشد. اگر شادمانی به سراغت آمد، بگو متشكرم. / مارلنه ديتريش

خانوم یا آقایی که پست قبل کامنت گذاشته بودین با یه رباعی از خیام: «کامنت قبلیتون خوشحالم کرد، طبق گفته بالایی، متشکرم»

Friday, September 17

Shooting time!

تازه گی یه تفنگ بادی ۵.۵ خریدم که زورش به گنجشک هم نمی رسه. دلم می خواست به جاش یه مسلسل گوشه اتفاق افتاده بود و همین الان برش می داشتم می اومدم تو خیابون. از سر همین خیابون خودمون شروع می کردم و تا اون پایین پایینهای شهر همه آدم ها رو می کشتم، اصلا همه آدم های شهر رو می کشتم. بعد که تنهای تنها می شدم می رفتم تو سر کوه کنار شهر و شروع می کردم به فریاد زدن. داد می زدم می گفتم: خدایا نگاه کن! می گفتم: خدا شرم نمی کنی؟ این منم. من! که یه روز پر از انرژی بودم. پر از امید بودم. حالا چی شدم؟ ببین چه جوری بشرت تنها شده. چه جوری به آخرش رسیده. ببین چه جوری تموم شده...

اما این آهن پاره فقط یه تفنگ بادی پنج و نیمه که زورش به یه گنجشک هم نمی رسه!

دلم گرفته.

Wednesday, September 15

...دلم

دلم هوس هوسبازی به سرش زده. هوس یه آغوش گرم کرده. هوس یک گاز گنده از یک لب شیرین، هوس یکی شده دو تا نفس، هوس لبی به روی گونه و چشم، هوس یک تن بازی و ناز بازی هوسناک، هوس گپ و گفتگوی عاشقانه، هوس یک عشق بی ادعا!

خب دلم هوس کرده!



* دلم خیلی هم غلط کرده هوس کرده! اونو چه به این گه خوریا!

انگار بازم باید دلم رو بشکنم!

Thursday, September 9

Society

دوستانم حق دارند كه به خاطر داشتن همچين وبلاگي توي دلشان به من بخندد و مسخره كنن. آخه اونا آدم هاي ادبي هستند و توي وبلاگاشون شعر و داستان و نقد و... مي ذارن و قراره كه توي ادبيات انقلابي به پا كنند. انقلابي كه من نمي فهمم چه فايده اي به حال گرسنه هاي تهران داره (گرسنه هاي آفريقا پيش كش)

اتفاقاً دختري برايم كامنت گذاشته بود كه بد مي نويسم و یه کم کتاب بخونم!! چقدر خنده دار! به وبلاگش سر زدم اون هم شاعر بود و توي همون پروفايل وبلاگش متني از حسين پناهي گذاشته بود! دوست ديگري هم تخمي تخيلي خطابم كرده بود! اميدوارم كه ايشون ديگر جز ادبي كارهاي اين كهن مرز بوم نبوده باشن. در گذشته هم كم نبودن از اين دوستداران ادبيات كه ماجراي وبلاگ نويسي برايشان جدي بوده و من را به باد فحش و انتقاد كشيده اند. همه اش برايم مسخره است!

اصل مطلب

هيچ وقت آدمي نبودم كه سر كوچه بياستم و حواسم به دخترها باشه. خبر از مدارس دخترانه نداشتم. متلك نمي انداختم و دنبال دخترها هم نمي كردم. آمار دخترهاي محله را نداشتم. اما حالا پشيمونم.

همه اون هم سن سالهام كه اين كارها را انجام داده اند آدم هاي موفقي بودند. تجربه هاي سكسي خيلي زيادي داشته اند. آنقدر زياد كه دیگر برايشان چيز عادي شده و از طرفي خبره اين كار به حساب مي آيند. خانم جلسه اي محله ام كه سهل است زن كارگر محله با دوتا بچه قد و نيم قد هم بارها زيرشان خوابيده. اگر هم كه ازدواج كرده اند واقعا زن خوبي نصيبشان شده. توي كار هم آدم هاي موفقي بودند. همه هم ازشان تعريف مي كنند. نگويید كه اين طور نيست. البت كه قشر مونث جامعه هم در به در دنبال اين آدم ها مي گردند تا زيرشان بخوابند. در عوض آدم هاي مثل من به اصطلاح بي عرضه و عقده اي خطاب مي شوند و اگر خودكشي كنند هم "ضعيف"

دلم مي خواد ده سال برگردم عقب تا ديگه مثل اون موقع آدم ها برايم اهميت نداشته باشند. زن ها برايم حكم شيء رو داشته باشند همون جوري كه خودشون دوست دارند. ديگه اون پسر سر به زير محله نباشم كه دختر همسايه با پسر همسايه لاس بزنه و بعد مادرش بياد در مورد ازدواج من اون صحبت كنه. نمي خوام ديگه پسر يكي يك دونه خوب مامان و بابا باشم كه با خواسته هاي مسخره شون گند بزنند به زندگيم. دلم مي خواد شر و شور باشم همون جوري كه دخترها دوست دارند. آبروي خانواده ام رو ببرم و بارها مامورهاي امر به معروف بگيرنم. (آن موقع گشت امنيت اخلاقي نبود) دلم مي خواد به جاي مدیریت هنر بخونم تا پشت پا بزنم به آرزوي خانوادم كه پسر كارمند دوست داشت. شايد اصلا درس نخوندم و رفتم دنبال كار. (خيلي سر اين مسئله با بابام درگير شدم اما نذاشت. مي گفت خجالت مي كشه پسرش درس نخونه، نمي گفت درس بخون براي خودت خوبه) دلم مي خواد به جاي اينكه كتاب بخونم بابام رو مجبور كنم برام موتور بخره تا باهاش ويرا‍‍‍ژ بدم و دختر بازي كنم و دخترها رو ببرم توي بيابون به زور لختشون كنم و... حالا مي فهمم كه اون دخترها هم دوست داشتند و اين كاري بود كه هم سن سال هام به دفعات انجام داده اند. حيف كه ديگه نمي شه برگشت عقب ... .

* دیگه نمی خوام راجع به حد تنفرم بگم، ولی همونیه که بود یا هست.

Tuesday, September 7

How to be a God!

If you kill one man, You're a murderer.

If you kill thousands, You're a king.

If you kill them all, Then you're a God!


by me

Friday, September 3

وقتی تو چشمای کسی که چندین سال دلتو ریختی به پاش زل بزنی و اونم با گستاخی هرچه تمامتر برگرده بگه: «من از این چندین سال هیچی جز یه خاطره تلخ توی زندگیم ندارم» می فهمی که بشریت یعنی چی!

دید نوشت: مردی متولد نیمه اول دهه چهل، قد حدوداً 170 سانتی متر، با ریش لایت، موهای جوگندمی، گوشه خیابان انقلاب ایستاده و کارت پخش می کنه، لباس مرتب، نه لاغر و نه چاق، (مادرش رو، هر کی که بگه معتاده!)

دختری یازده دوازده ساله با هزار جور عشوه و ناز و چپ چپ نگاه کردن و دهن کجی دست مرد رو پس میزنه!

اگر یه جو انسانیت توی رگهامون جریان داره، اگر فکر نمی کنیم از بقیه بهتریم چون پول بیشتری داریم یا جایگاهمون بهتره یا سوادمون بیشتره،... پس نزنیم دستی رو که به همراه یه کاغذ تبلیغی به طرفمون دراز شده.

* همچنان از همتون متنفرم، حتي شما دوست عزيز!

Friday, August 27

Manners

"WHAT EACH KISS MEANS"
- Kiss on the Forehead: We're cute together .
- Kiss on the Cheek: We're friends.
- Kiss on the Hand: I adore you.
- Kiss on the Neck: I want you, now.
- Kiss on the Shoulder: Your perfect.
- Kiss on the Lips: I LOVE YOU...
____________________________________________________
WHAT EACH GESTURE MEANS:
- Holding Hands: We definitely like each other.
- Holding you tight pressed against each other: I want you.
- Looking into each other's Eyes: I like you, for who you are.
- Playing with Hair: Let's fool around.
- Arms around the Waist: I like you too much to let go.
- Laughing while Kissing: I am completely comfortable with you.
____________________________________________________
ADVICE:
- If you were thinking about someone while reading this, you're definitely
in Love!
____________________________________________________

Friday, August 20

Getting Aged

مدتی هست که با تمام قوا افتادم دنبال کرم های ضد چروک، مرطوب کننده و راههای جلوگیری از چروک و این جور چرت و پرت ها. حقیقتش سعی دارم هر جور شده از چروک خوردن و پیر شدن صورتم جلو گیری کنم.

و اما ماجرا:

چند روز پیش ثمین که فقط 6 سالشه با لحنی حاکی از شوخی و مسخره گفت: چی شده چند وقته افتادی دنبال این جور چیزها؟

گفتم: بذار سنت بره بالا. خودت می فهمیدی.

ثمین چیزی نگفت. اما جواب من هم کامل نبود.

جواب کامل: بذار سنت بره بالا و ببینی به هیچ کدوم از آرزوهات نرسیدی. اون موقع است که به هر قیمتی شده می خوای زمان رو به عقب ببری یا حداقل متوقفش کنی! و درست اینجاست که باید آرزو کرد یه خنجر زمان مثل "پرنس دستان" فیلم شاهزاده ایرانی داشته باشی!

It is said some lives are linked across time

*** توی چند ماه اخیر این تنها فیلمی بود که ازش خوشم اومده


Sunday, August 1

عاشقانه های من

عاشقانه هایم

استخوان های قفسه سینه ام را گرفته

و فریاد آزادی می زنند!

* عصری که برگشتم خونه حالم از هر موقعی که بگین بدتر بود. دقیقاً مثل الآن!

از همتون متنفرم، حتی شما دوست عزیز!

Saturday, July 24

To do list!

I think the last one is the most significant, BUT there are exceptions!

Wednesday, July 21

Kiss بوسه

اکثر مواقع جنس مونث از فاصله نه چندان دور، زیبا و گاهی بی نهایت دل نشین به نظر می رسد. عکس های دخترهای جوان بسیار جذاب و نگاه کردن به آنها می تواند لذت بخش باشد. اما همه این ها توهمی بیش نیست. همیشه وقتی فاصله نگاهم به یک جنس مخالف از شصت سانت کمتر می شود متوجه ریزکاری هایی می شوم که واقعا چندش آورند. خال های ریز، موهای ریز پشت لب، چروک های ریز زیر چشم، لک و پیس هایی که سعی شده زیر پنکک های گرون و ارزون مخفی شوند.

هیچ وقت نمی تونم لب های یک دختر را ببوسم جز اینکه عاشقش باشم

Monday, July 19

صراط غیر مستقیم

این مطلب با یه خورده تغییر پیامک دوستی که برای تلفن همراهم فرستاده بود:

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم : تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بودتو بچگی هم دوران جنگ بود توی مدرسه سه نفری و چهار نفری پشت یه نیمکت می شستیم. دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن!

Thursday, July 15

No Title


What do you think to say for newly born child?
What should we say for a baby who wants to experiment the world?